عشق ترسناک pr8و 9pr

11:09 1399/11/02 | ماریا

سلام سلام اومدم با دو پارت از رمان عشق ترسناک
بپر ادامه مطلب که مرینت ...
مری : تو که باز داری کل داستانو میگی شما برین ادامه مطلب که رمان منتظرتونه
https://8pic.ir/uploads/۲۰۲۱۰۱۱۶-۱۵۴۰۲۳.png

 
یه یاور
یه عاشق 
یه همدرد و یه غمخوار خواستم
کسی رو خواستم که عاشقم باشه
 اما همش خاکستر شده حالا
همش یه رویا بود
زندگی تلخه
عاشقی تلخ تره
مردن سخته
اما شکست عشقی خوردن سخت تر
زندگی ما اولش خوب بود
پر از آرامش بود
ولی اخر اش تلخ بود
پر از درد بود
امیدوارم یه روزی یه جایی تو چشات زل بزنم و بگم که عاشقت منم
اگه دیدی رفتم
اگه خواستی پیدام کنی
بدون که منو می تونی خیلی ساده پیدا کنی
 اگه دیدی  رفتم پیش کسی مثل لوکا
این تقدیره سر نوشته
اگه دیدی یکی ولت کرد مثل کاگامی
بدون این تقدیره سر نوشته
سرنوشت سخته اما دور از
تو بودن سخت تر

 



صبح شد ساعت نه و پنجاه بود ده دقیقه دیگه ده می شد خواستم مری رو بیدار کنم ولی دلم نیومد رفتم پایین سلام کردم زنگ خونه رو زدن رفتم در رو باز کردم سروان راجر بود
سروان راجر :س- ا درین : ا -مری : م
س  سلام ما توانستیم اون رو پیدا کنیم
ا      کیه
م     بدو بگو کیه بدو فقط خفش کنم
ا      مری تو که حالت بده
م      خفه شو ببینیم چی میگه
س     اون لوکا کافینه تو اتاق باز جویی هست می تونین ببینینش
م و ا    بزن بریم
رفتیم اونجا سه تایی رفتیم تو مری شروع کرد
مری : م
لوکا :  ک
م      عوضی می خواستی انتقام بگیری نه یه انتقامی حالیت کنم شق
مرینت محکم کوبید تو بند گوشش
ک      اره زدی تو خال من تو رو بدست میارم
م   تو نمی تونی هیچ وقت منو بدست بیاری
ک    راست میگی جون خودت
م     نه په پررو
من خواستم حرف بزنم که مرینت حالش بد شد زود بردمش دکتر سرم وصل کردن کلا را موند پیشش
ادامه از زبان مری سه ماه بعد پس از ازدواج
گفت که می خواد بره چند وقت بود مشکوک میزد پس رفتم و تعقیبش کردم رفت تو کوچه رفتم دیدم که یه دختر هست داره با ادرین حرف میزنه و می خندند
ادامه از زبان ادرین
مرینتو دیدم گفتم ممریینت گریه اش گرفت و رفت تو راه حالش بد شد و غش کرد رفتم جلو کلارا اومد و گفت دست نزن عوضی و  بردش بیمارستان
🎵 چند روز بعد 🎵
 
ادامه از زبان مرینت
حالم بد بود روانی شده بودم طلاقش داده بودم حال درست حسابی نداشتم نیاز به یه همدم داشتم که یکی اومد تو لوکا بود گفت میشه میشه نام زدم بشی گفتم باید فکرامو بکنم گفت میشه شب و اینجا بمونم گفتم اره نیاز به یه همدم داشتم ولی مطمئن نبودم برا همین خواستم محکش بزنم شب شد قرصامو خوردم دکتر گفته بود باید بخوری واگرنه حالت بد میشه و به سی سی و شایدم به بدتر بکشه   که یکدفعه بیهوش شدم و افتادم رو تخت 
استوپ تا همینجا بسه دو تا پارت دادم برا بعدی دو تا کامنت دو تا لایک و اگر نه نمیدم در ضمن و اس پارت بعدی دستمال بیارین که خیلی نیازه
مری : 😢😢😢😭😭
چرا گریه می کنی
مری : آخ آخ پارت بعد تو خوندم آخه اونم پار ته آخه
مگه چشه از خدا تونم باشه پارت بعد جنبه نمیخواد فقط اشک میخواد 
😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈😈